اقلیمِ جنایت

از برچی تا مهمند دره، از هرات تا بادغیس، از غور تا میرزااولنگ، از فاریاب تا بدخشان، از ارزگان تا هلمند، از غزنی تا قندز و از فراه تا هرات؛ یا انبار کلاه و کفشِ قربانیان را می‌بینی؛ یا قلم، کتابچه و کتابِ دانش‌آموزانِ به خون غلتیده را؛ یا اجساد سوختۀ سربازان را؛ یا لباس و لوازم قربانیانِ در حال تمرینات ورزشی را و یا شهرها و قریه‌های تخریب‌شده را. در جای‌جای این اقلیم، داغِ طالب و داعش با مرگ و ویرانی، حک شده است.

این سرزمین، جزعناک‌ترین جغرافیا در قرن بیست‌و‌یک است. گویا همه‌چیز در اینجا سرش به سنگ خورده است. در اینجا تروریزم، نقاب دین بر چهره‌ دارد؛ دموکراسی، تبدیل به مافیای اقتصادی و قبیله‌سالاریِ مدرن گردیده؛ انتخابات مشارکت بی‌منتخب می‌گردد و نتیجه‌اش در قالبِ “تفاهم‌نامۀ سیاسی” از آب در می‌آید!

پیش از این، پس از وقوعِ جنایتی، حداقل در حوزۀ فعالیت‌های مدنی، ما شاهد خیزش‌های مدنی و دادخواهانه بودیم؛ اما اکنون، این فرصتِ خیزشِ پساجنایت نیز از مردم گرفته شده‌است. فعلا نه زمینۀ دادخواهی است و نه جرئت حرکت‌های مدنی. به معنای واقعی کلمه، داد و واویلا، نوازندۀ دل و گوش دردرسیدگان‌اند و پاسخِ نهایی برای بازماندگان قربانیان. در این اقلیمِ جنایت یا کشته می‌شویم و یا مویه‌ سر می‌دهیم. تراژدیی زنده‌ماندگان نیز همین ضجۀ بی‌ثمر است. نیک می‌دانیم واویلا راه حل نیست؛ اما کوچۀ پیشِ خانۀ مان حتا امن نیست تا با همسایه حداقل اندوهِ مان را شریک‌ سازیم.

فاجعۀ این اقلیم، تنها کشته‌‌شدنِ گروهی‌ نیست؛ بل، انجامِ عملِ بی‌حاصل نیز است. همه می‌دانند داد و واویلا، چیزی است که قاتلان می‌خواهند؛ ولی متأسفانه جایی برای فکرکردن و راه حل‌ اندیشیدن باقی نمانده است. شرایط فعلیِ این سرزمین، به جزیرۀ افسانه‌یی می‌ماند که هر لحظه ممکن هیولایی از زیرپای ساکنان آن سبز شود و آنان را ببلعد. چیزی که به گونۀ فانتیزی در سینمای هالیوود می‌بینیم؛ اما این کابوسِ فانتیزی، بستر واقعی‌اش فعلا، افغانستان شده است.

اکنون در افکار عامه نظر به تجربۀ سال‌های انتحار و انفجار، نقاطی که احتمالِ انفجار آن تا حدودی محتمل به نظر نمی‌رسد؛ به حداقل ممکن رسیده‌اند. به جز ارگ، چند سفارت‌خانۀ کشورهای قدرت‌مند، چند وزارت‌خانه و نشیمن‌گاه‌ سران قدرت و حاکمیت، از دیگر جاها، احساس امنیت از مردم رخت بر بسته‌اند. کوچه و خیابان، ده و قریه، سرک و پلچک، مسجد و مکتب، شفاخانه و دانشگاه، همه سنگرهای بالقوه به حساب می‌آیند.

در یک چنین فضای امنیتی، نوعیت واکنش مردم، به ضجه و ناله در خانه و قبرستان و فحش و دشنام در فضای مجازی و رسانه‌ها تبدیل‌ گردیده‌اند. دیگر کسی/ گروهی جرئتِ بیرون‌شدن در خیابان را ندارند تا صدای اعتراض و دادخواهی را بلند کنند.

“زنده‌به‌گور” شدنِ اعتراضات مدنی و در خودفرورفتگیِ احزاب سیاسی و چهره‌های‌ سیاسی، خطرناک‌ترین پیامد این کشتارهای گروهی از طرف گروه‌های تروریستی اند. حال آن‌که یکی از دست‌آوردهای مهمِ نظام سیاسیِ پساطالبانی، جامعۀ مدنی و اعتراضاتِ سیاسی بود؛ اما فعلا این دست‌آورد به شدت رو به تضعیف‌‌شدن است.

در حوزۀ فعالیت احزابِ سیاسی نیز، یک گروهِ منسجم و با برنامۀ سیاسی که نقش اپوزیسیون را بازی کند وجود ندارد. تحرکات سیاسیِ احزاب و چهره‌های سیاسی، محدود و وابسته گشته‌اند به فصولِ خاص و زودگذر. مانند انتخابات‌ها و یا مواقع تقسیم قدرت در وزارت‌خانه‌ها و یا نظیر این گونه فرصت‌ها. حال آنکه به وجود آورندۀ این شرایط حکومت است و مدیریت آن نیز در اختیار حکومت می‌باشد.

اگر از حق نگذریم، در یک چنین وضعیتی، همه رسالت دارند تا به حال این کشور و مردم فکر اساسی کنند. درست است که حکومت مسؤولیت مستقیم محافظت از جان شهروندان را دارد. ولی در نظر داشته باشیم که تنها اقدامِ حکومت بسنده نیست. در کنارِ آن، احزاب، چهره‌های تأثیرگذار و خورده تأثیرگذار هم‌چنان مسؤولیت دارند. اگر حکومت، در امرِ مبارزه با فساد ناتوان است؛ یا در کاهشِ فقر برنامۀ کارا ندارد؛ یا در برگزاری انتخابات مداخله می‌کند؛ احزاب و چهره‌های سیاسی باید در این بخش‌ها قدرتِ بازدارندگی و نقشِ مشوره‌دهی را داشته باشند. نه اینکه بر محور منافع شخصیِ شان بلواهای به ظاهر مردمی داشته باشند.

وضعیت بدِ امنیتی، مسیر عادی زندگی را به مرز فلج‌کنندگی رسانده است. مردم فقط توانِ گریه و دشنام را دارند. در یک چنین شرایطی، چهره‌ها و احزاب سیاسی باید در نقش مشوره‌دهی و قدرتِ بازدارندگی ظاهر شوند و الا، واکنشی صورت گرفته جنایت‌های تروریستان، فقط ضجه و ناله خواهد بود؛ چیزی که تروریستان آن را می‌خواهند.

موسی شفق

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *