نوستالوژی «عشق» در دوبیتی‌های هزارگی

نویسنده: عبدالغفور محمدی

عشق، مقدس‌ترین واژه برای اهل دل و آن‌هایی است که خود را درگیر با این واژه می‌دانند. هرگاه حرفی از عشق به میان آید، قلب‌هایی که به واسطه‌ی عشق و عاطفه به نوعی پیوند خورده‌اند، آغاز به تپیدن می‌کنند، طوری که صدایش از شنیدن باشد. بی‌تردید عشقی که چنین حالت را در فرد وارد و این‌گونه پیوند عمیق ایجاد کند، آن عشق را باید «عشق سُچه» نامید و فردی که گرفتار این حالت است، عاشق پاک و حقیقی است.

این‌گونه عشق را ما در روزگار خود کم‌تر سراغ داریم که از «پی رنگی» نباشد و جز معشوق، چیزی دیگری نخواهد. آن‌گونه که مولانا در مثنوی می‌گوید: «عشق‌هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود». (مثنوی، 1379: 11).

اما در دوبیتی‌های هزارگی عشق همان میل و خواستن شدید و جلوه‌های معشوق است که در قلب عاشق نور افکنده است. چیزی که از آن می‌توان به عنوان «عشقِ ‌ناب» نام برد. ناب بودن عشق در دوبیتی‌های هزارگی هم همان میل شدید و خواستن معشوق است، نه غیر آن.

سایِه بیگا دَ کیل شودُ اَماده

 سیاقاشگ دَ اَو بوردُ اَماده

سیا قاشگ بِیَه اَو خوره بوبُر

 دیلِ آشوق دَ ترقیدُ اَماده (خاوری، 1395: 266)

در تعریف عشق نیز چنین آمده است: «عشق، حسی است که به معنای دوست داشتن فرد یا چیزی است. هم‌چنین احساسی عمیق، علاقه‌ی لطیف یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد». این‌گونه عشق را می‌توان عشق زمینی نام نهاد. عشق میان دو فرد یا دو کس که میل و خواستن میان آن‌ها برقرار است. اما عشق معمولا در ادبیات چهره‌ی دیگری نیز دارد که در عالم خیال اتفاق می‌افتد، یعنی «عشق یک‌طرفه» که به این نوع عشق را، عشق افلاطونی گویند. نمونه‌ی این‌گونه عشق را ما می‌توانیم در دوبیتی‌های امروز هزارگی بیابیم.

عشق زمینی بر پایه‌ی خواهش‌های جسمانی شکل می‌گیرد. عشقی که آلندی آن را «عشقِ بلعنده و فروهنده» می‌نامد. (آلندی، رنه، 1378: 25). عشقی که بر پایه‌ی نیاز جسمی نقش می‌گیرد. هدف غایی این نوع عشق، آفرینش و زایندگی است. چیزی که افلاطون خلافِ این می‌نگرد و می‌گوید: «عشق به محبتی گفته می‌شود که عاری از رابطه‌ی جنسی باشد». اگر از گفته‌ی افلاطون همین برداشت «یک‌طرفه» بودن عشق را بگیریم، در حقیقت همان عشق در عالم خیال هست. در تعریف عشق افلاطونی، عشق معمولا یک طرفه است و تنها بر محور خیال صورت می‌گیرد و هیچ رابطه‌ی عینی و واقعی بین عاشق و معشوق وجود ندارد که بیش‌ترینِ شاعران و داستان‌نویسان با این نوع عشق رو به‌رو اند. برای عشق خیالی می‌سُرایند و داستان‌پردازی می‌کنند.

اما در دوبیتی‌های عامیانه هزارگی، بیش‌تر کدام نوع عشق را می‌توان یافت؟ همان نوع افلاطونی‌اش که سرایندگانِ دوبیتی‌ها در گوشه‌ای نشسته و در ذهن خود اندیشیده و به خیال‌پردازی پرداخته‌اند و برای معشوقه‌ای که اصلا وجود حقیقی نداشته، شعر گفته‌اند؟ یا می‌توان همان چهره‌ی حقیقی معشوق را یافت که در کنار شاعر وجود داشته‌، با هم نفس کشیده و پیوسته با هم در ارتباط بوده‌‌اند؟

سُرایندگان این دوبیتی‌ها بیش‌تر برای توصیف معشوق زمینی که در پیرامونش وجود حقیقی داشته‌‌، پرداخته‌اند. سُرایندگان این دوبیتی‌ها توده‌ی از مردم جامعه هزاره‌اند، از این جهت قدرت خیال‌پردازی و ذهنی مردم عام به حدی پرورش‌یافته نیست که در توصیف معشوقِ خیالی بپردازد و از قوه خیال خود برای بیان احساسات و عواطف‌اش و برای وصف معشوق کار گیرد. گرچند لطیف‌ترین دوبیتی‌هایی را هم سراغ داریم که از ظرافت‌های بدیع و بیانی و نگاه‌های ادبی بیش‌ترین استفاده را برده است.

آیَه گُولی بییَه میمو رسیده

چایَه دَم کو که مَندَخسو رسیده

امی ره از دیلی بیچاره موگوم

آشوقِ دَم مه از بامیو رسیده ( خاوری، 1395: 303)

 بخشِ بزرگی از دوبیتی‌های عاشقانه هزارگی، مروج عشق‌ورزی به شیوه‌ای است که به آن «عشق زمینی» می‌گویند. سُرایندگان این دوبیتی‌ها در بیان عشق و دلبستگی‌های شان از زبان صاف و ساده کار گرفته‌اند، عشقِ شان را آن‌چنان که هست، بیان می‌کنند. پس این‌گونه عشق را نمی‌توان از نوع عشق افلاطونی نامید. بلکه همان عشقی بی‌آلایش و بی‌پیچید‌گی‌ای زمینی است که آلندی از آن به نام «عشقِ بلعنده و فروهنده» یاد کرده‌است.

عشق، در دوبیتی‌های هزارگی با همان توصیف‌های ساده و زمینی صورت می‌گیرد. این عشق به گونه‌ی طبیعی میان دو فرد اتفاق می‌افتد. مضمون بیش‌تر دوبیتی‌ها را همان عشق بی‌ریا و حقیقی شکل می‌دهد. میان دو قلب پاک، عشق در جریان است و ادامه حیات می‌دهد.

بَلَیبور بِیِه‌ی قاغِ دیده

صدقه پیچِه بَلِه قَباغِ دیده

دَ یادمه در مِیَه آتیش می‌گیروم

شیرین‌زیبونی و مَزاغ دیده (خاوری، 1395: 293)

حالت طبیعی بودن عشق در دوبیتی‌های هزارگی و جریان آن در جامعه‌ی سنتیِ که عشق را پدیده‌ای خلاف اعتقادات شان می‌دانستند، اما در آن زمان چگونه عشق به شکل طبیعی و انسانی‌اش جریان داشته‌اند را به خوبی برای ما می‌نمایاند. گذشتن از مرز سنت‌ها در جامعه آن زمان، برای عاشق و معشوق گذشتن از جان شان است. یعنی عشق بسان «میوه‌ای ممنوعه» بود که دست بردن به آن گناهی نابخشیدنی محسوب می‌شد.

به هر روی، بهترین نوع عشق زمینی را می‌توان در دوبیتی‌های هزارگی یافت. عشق بی‌ریا، صاف و صادق است. عاشق و معشوق به هم دل می‌دهند و عاشق می‌شوkد. عشق در این دوبیتی‌ها خواستنِ چیزی دیگری نیست جز خواستن و رسیدن به هم‌دیگر. آن‌گونه که افلاطون در بینشِ ماتریالستی نسبت به عشق می‌گوید: «هر انسانی نیمه انسان دیگری است و همواره در جست‌وجوی نمیه‌ی دیگر خویش است». (افلاطون، 1391: 83). و مولانا نیز در بینشِ عرفانی خود می‌گوید: «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش». (مثنوی، 1379: 3).

در دوبیتی‌های عاشقانه‌ی هزارگی نیز چنین حالت وجود دارد. عشق در جست‌وجوی نیمه‌ی دیگر خویشتن است. همواره به دنبالش است و از دوری و جدایی فغان دارد. از سوی دیگر هرقدر معشوق متعالی‌تر و بالاتر باشد، عاشق نیز چنین حالت را به خود اختیار می‌کند، مرتبه‌ی عاشق در این دوبیتی‌ها هم به اقتضای عشق بالا می‌رود. در غیر آن صورت دست به معشوق نمی‌رسد.

دو تارِ دمبورِه مه تارِ موی تو

بشینوم سور کَنوم ما روی دَ روی تو

بخوانوم بیت‌های آشوقانه

 دَ دنیا نَدَروم جز آرزوی تو (خاوری، 1395: 249)

این دوبیتی، به خوبی نشان می‌دهد که عاشق جز آرزوی معشوق به چیزی دیگری غیر آن در این دنیا دل نبسته است. این همان عشق صاف و سُچه‌ است که در زره زره‌ی وجود مانند خون جاری است. پس عشق در این دوبیتی‌ها جنبه‌ی حقیقی را در خود دارد که به زبان ساده و بی‌پیرایه بیان شده است. این‌گونه عشق دست‌یافتنی‌تر است. معشوق همان یار خوش خط و خال و بی‌وفایی است که شاعر مدام از فراقش می‌نالد.

اگر به گذشته‌ی شعر فارسی نگاه اندازیم، عاشقانه‌ها در دو بخش «زمینی» و «آسمانی یا عرفانی» تقسیم می‌شود. که یکی در مقام والاتر و دیگری در جایگاه فروتر جای می‌گیرد؛ در عشق آسمانی، روح انسان ارزش اصلی است و در عشق زمینی، شاعر تنها به توصیف جسم می‌پردازد، بدون توجه به بُعد روحانی معشوق. در عاشقانه‌های هزارگی نیز شاعر در پی توصیف جسم معشوق است و به جلوه‌ها و زیبایی‌های یار می‌پردازد. معشوق آسمانی وجود ندارد بلکه معشوق همان زن خوش خط و خال است که در پیرامون شاعر حضور دارد که شاعر با آن سبز می‌شود و در نهایت با هم به پاییزی می‌رسد.

امو بِیِه تَیاغَه ما بَلَیخور

امو ونگه چیراغه ما بَلَیخور

کی آشوق دردِ چشمای شی نبینه

پَغَچیِ دَماغه ما بَلَیخور

 

د سر مه قار نشو نوربند دیده مه

دیل مه باریگ استه نور دیده مه

اگر آشوق بگیرم د بله تو

الی قورُن خودا دَوَلَّه مه

سرچشمه‌ها:

  1. افلاطون. (1391). ضیافت یا سخن در خصوص عشق، ترجمه محمد ابراهیم امینی‌فرد. تهران: جامی.
  2. آلندی. رنه. (1378) عشق. ترجمه جلال ستاری. تهران: توس.
  3. جوکار، من.چهر و شهبازی، فاطمه (1389) عشق متعالی در شعر معاصر فارسی. مجله تاریخ ادبیات، شماره 3/62).
  4. خاوری، جواد. (1395). دوبیتی‌های عامیانه هزارگی. تهران: انتشارات عرفان.
  5. نیکلسون، رینولدالدین (1379). کلیات مثنوی معنوی( با مقدمه شادوران محمد عباسی). تهران: نشر طلوع.
  6. از درس‌های استاد عزیزم جناب آقای دکتر سیدحسن شهرستانی نیز در این مقاله استفاده شده است.
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *