خوانشی مختصر از «جنگ و صلح»

عباس اسدیان

من در این مقاله تلاش‌ام بر آن است که نکاتی چند پیرامون کتاب «جنگ و صلح» تولستوی، به صورت جسته و گریخته، تذکر بدهم. گرچند به نقیصه‌های این کارم آگاهم، و می‌دانم که نوشته‌های این چنینی هرگز نمی‌تواند حتا به عنوان ادای مسوولیت از طرف یک خواننده عادی، در حق این کتاب، تلقی شود. اما به هر صورت، انتظار دارم که این نکات برای کسانی که می‌خواهند خوانشی از این کتاب داشته باشند، مفید افتد. البته نمی‌خواهم مخاطبان این نوشته را تقلیل بدهم فقط به کسانی که این کتاب را خوانده‌اند و یا در پی خواندن آن است، از این رو این متن برای خوانندگان است.

          جنگ و صلح، از لحاظ محتوا شبیه به «ایلیاد» و «اودیسه»ی هومر است. همانطور که هومر جنگ تروا و ماجرای برگشت اولیس به وطن‌اش را شرح داده، تولستوی نیز جنگ‌های قرن ۱۹ فرانسه و روسیه را با نیت تاریخی، با هنرمندی‌یی تمام، به قید قلم درآورده است. روح کلی‌یی حاکم در سراسر داستان همان «جنگ» است. خواننده نمی‌تواند بدون بررسیِ یک ماجرای جنگی هیچ بخش از کتاب را به سر کند؛ کتابی که طی چهار جلد و هفده بخش نوشته شده است. این ویژگی‌یی داستان به یادآورنده آن حرف هراکلیتوس است که می‌گفت «جنگ، پدر و پادشاه همه چیز است». بدون شک حاکم مطلق در جنگ و صلح «جنگ» می‌باشد. کار اصلی تولستوی در این کتاب اما تاریخ‌نگاری است؛ شاید او می‌خواسته تحلیل تاریخی-فلسفی از جنگ‌های ناپلیون و تزار به‌دست بدهد.

          تولستوی، ماجراهای زندگی افراد را از هر لحاظ به بررسی می‌گیرد. یعنی او گاهی همچون فیلسوف، گاهی همچون روان‌شناس، گاهی همچون متأله، و گاهی نیز همچون عالم اخلاق و دین در جهت شرح رخدادها عمل می‌کند. زندگی‌یی افرادی که تولستوی آن‌ها را در متن داستان خود خلق نموده (به یاد داشته باشیم که اکثر این افراد وجود خارجی داشته‌اند) است عجیب رنگین می‌باشد. اما در این میان رنگ‌ها سه رنگِ خدا، دین و عشق از همه برجسته‌تر و رنگین‌تر می‌نماید. به یک معنا چاشنی‌یی زندگی می‌تواند این سه گزینه باشد و لاغیر؛ مرارت‌ها و ملالت‌های زندگی را به کمک خدا و عشق قابل تحمل توان نمود. با این وجود بازهم چیزهایی برای ندانستن وجود دارد که تولستوی آن‌ها را نمی‌داند، و در پشت پرده‌ی ابهام قرار می‌گیرد: مرگ. مرگ، که به عنوان یک امر قطعی و گریز ناپذیر در زندگی‌یی آدم‌ها وجود دارد خودش را در عالم «نمی‌دانم» قرار می‌دهد. زمانی‌که جنگ‌جویان با هم‌دیگر در باره‌ی مرگ صحبت می‌کنند و مرگ را هر لحظه بیش‌تر از پیش به خودشان نزدیک می‌یابند، و عمیقاً به تفکر می‌پردازند، بازهم چیزی را در باره‌ی آن نمی‌دانند. به نظر می‌رسد که این معما با باورمند بودن به خدا و مذهب نیز گشوده نمی‌شود: «اگر ممکن بود بدانیم که پس از مرگ چه خواهد بود، دیگر هیچ‌کس از مرگ نمی‌ترسید» (ص ۱۹۱). و واضح است که هر فردی نسبت به مرگ حساس است و از آن می‌ترسد. باری، راه‌کار تولستوی این است که برای خواننده مرگ را به عنوان یک واقعیت حتمی قابل پذیرش سازد، و می‌سازد. ولی آیا اگر ما این واقعیت را نپذیریم و آن‌ را فراموش کنیم بازهم راه گریزی وجود دارد، یعنی نپذیرفتن آن می‌تواند مرگ را از صحنه‌ی زندگی پس بزند؟ (این سوال را با توجه به این سخن بورخس مطرح نمودم که گفته بود: حیوانات جاودانی اند، چون هیچ‌گاه در باره‌ی مرگ نمی‌اندیشند). زندگی در درون جنگ و صلح پر از ماجراها و چراها است. گاهی همه چیز خوب پیش می‌رود و جریان زندگی آرام است. از ماجراهای تلخ و ناگوار خبری نیست و آب از آب تکان نمی‌خورد. باالعکس، گاهی آن‌چنان جریان زندگی تند می‌شود و ماجراها متعاقباً تکرار می‌شوند که کوه به کوه می‌خورد و آدم در زیر آوار این اتفاقات نابود می‌شود. در چنین موارد او آدم‌ها را به عشق‌ورزیدن و دوست داشتن دعوت می‌کند؛ و این مسأله را به عنوان رکن اساسی و یگانه رسالت ما در زندگی می‌داند: «از دقایق خوش‌بختی استفاده کن! بگذار تو را دوست داشته باشند و خود نیز کسی را دوست داشته باش! تنها این مسأله یگانه واقعیت جهان است، باقی هر چه هست بی‌هوده و مهمل است. ما در این‌جا فقط به این‌کار مشغولیم» (ص ۳۶۱).

          تولستوی، که «جنگ و صلح» را با یک مهمانی آغاز می‌کند، در ادامه‌ی داستان تلاش دارد تا هر بخش را با یک مقدمه‌ی تمهیدی آغاز کند. منظور او از این‌کار شاید این باشد که خواننده رشته داستان را پنبه نکند. به این دلیل که داستان‌هایی به این بلندی عاری از مشکل نیست و سردرگمی خواننده و ماجراها می‌تواند از مشکلات آن محسوب شود. گرچند در بعضی موارد این مشکل بازهم بروز می‌کند، و شرح ماجراها بیش از حد طولانی می‌شود؛ و زمانی‌که داستان با این صفت ادامه می‌یابد شرح ماجراها را فقط می‌توان در حکم اطاله‌ی کلام دانست. به هر صورت، او ماجراها را با ظرافت تمام به روی کاغذ آورده است. خواننده در اکثر موارد آن‌چنان افسون می‌شود که خودش را در حالت تماشای آن ماجرا می‌یابد؛ گوییا که خودش را در صحنه حاضر می‌بیند. یعنی زمانی‌که تولستوی صحنه یک ماجرا (به عنوان نمونه، جنگ) را به تحریر می‌آورد، خواننده احساس می‌کند دارد فیلمی از این جنگ را تماشا می‌کند.

          نویسنده به «سنت» باورمندی چندان ندارد. به یک لحاظ، او تلاش دارد تا به خواننده این ذهنیت را تحمیل کند که به تاریخ‌نویسان سنتی و باورهای جزم و دگم پشت کنند و در سمت مقابل، به زنده بودن، و زندگی، اهمیت بیش از پیش قایل شود. چون این زندگی است که به عنوان تنها واقعیت حاضر در دست در اختیار ما قرار دارد. پس بناءً نهایت تلاش شود تا استفاده‌ی اعظمی را از آن ببریم. این‌جا است که ما متوجه یک نوع تناقض در اندیشه‌ی تولستوی می‌شویم. او از یک طرف آدم‌ها را به رو آوردن به مذهب و خدا و فدا کردن زندگی تشویق می‌کند؛ اما از طرف دیگر، این باور را نفی می‌کند. آن‌جاهایی که نظرش را در باره‌ی کلیسا و مردگان بیان می‌کند، این تناقض سرنمون می‌شود: وفرت کلیسا در یک جامعه می‌تواند نمایندگی از عقب‌ماندگی آن مرز و بوم نماید. همچنان در باره‌ی مردگان، با توجه به ارادت خاصی که به قدرت روح مردگان دارد، می‌گوید: «مردگان را باید به دست مردگان سپرد، آدمی تا وقتی زنده است باید زندگی کند و سعادت‌مند باشد» (ص ۵۱۲).

          جنگ و صلح، همچون «مرگ و زندگی» نیز می‌تواند معنا شود. یعنی می‌توان این دو جمله را معادل و مترادف هم قرار داد. جنگ مرگ است؛ صلح زندگی. همان‌طور که مرگ واقعیت مطلق و انکارناپذیر در زندگی است جنگ نیز چنین می‌باشد. لزومی ندارد که جنگ را همیشه با جنگ‌های فیزیکی و تسلیحاتی معنا کنیم، بل جنگ می‌تواند به درگیرهای درونی-فکری نیز اطلاق شود. زندگی-صلح، آرامش و دوست داشتن و عشق‌ورزیدن است. دایره‌ی زندگی تنگ نیست و مرگ و جنگ نیز در درون آن قرار دارند. این یک امر عیان و برهنه است. مهم نیست که زندگی چه‌گونه خود را می‌نمایاند و چه‌گونه جریان می‌یابد، بلکه مهم برخورد و مواجهه‌ی ما با آن است و این‌که ما در جهت معنامند ساختن زندگی با چه پیش‌فرض‌ها و با چه داشته‌هایی وارد عمل می‌شویم. چیزی که غریب می‌نماید اما این است که تولستوی «عقل» را از صحنه‌یی که در آن بتوان معنایی برای زندگی قایل شد، می‌راند و آن ‌را ‌مخالف امکان‌های زندگی می‌داند. این نظر او برای ما به یادآورنده‌ی آن حرف نیچه است که در «چنین گفت زرتشت» بیان می‌دارد: «… عقلانیت محال است». و تولستوی این‌گونه می‌نویسد: «هر کس تصور نماید زندگی بشر را ممکن است با اصول عقل و منطق اداره کرد، امکان زندگی را نفی می‌نماید» (ص ۱۲۴۳). در سمت دیگر، اما آزادی‌یی فرد است که در این صحنه از اولویت و ضرورت برخوردار می‌باشد. آزادی به عنوان نکته‌ای کلیدی در امکان‌های ممکن زندگی مطرح است. انسان تا آن‌جا که آزاد است زندگی دارد و در این میدان «جنگ» نمی‌توان افراد را با زنجیرها بسته نمود: «تصور انسانی که آزادی ندارد جز به صورت مرد [انسان] محروم از حیات امکان پذیر نیست» (ص ۱۳۲۳). با تمام این احوال، همان‌طور که گفته شد -و تذکر دگرباره در حکم تکرار است- معیارهای فردی در صحنه «جنگ و صلح» از همه مهم‌تر است. زندگی‌یی هر فرد وابسته به خودش است و این امکان را فقط فرد می‌تواند به جریان بیاندازد. زندگی هماره چون صحنه‌ی جنگ مطرح است. زندگی‌یی که در آن مدام آرامش و آسایش باشد، کسالت‌ها خود به خود سر بر‌می‌آورد و زندگی تبدیل می‌شود به مزاحم و بار اضافی. مهم نیست که پیش‌آمدهای ناگوار در زندگی اتفاق افتد یا نیفتد، بل مهم این است که ما بتوانیم خود را در تقابل با آن پیش‌آمدها مهیا کنیم. در زندگی باید زنده بود. تولستوی می‌گوید: «در جنگ باید مانند زمان جنگ زندگی کرد» (ص ۷۶۵).

          ما قبلن تذکر دادیم که هدف و دغدغه اصلی تولستوی در «جنگ و صلح» تبیین تاریخ است. او تلاش کرد تا در بیشتر از هزار صفحه این مهم را به تحلیل بگیرد، اما چون وسواس عجیب داشت که تا نشود که نتوانسته باشد چیزی را بیان نماید، در آخرین بخش مستقیم رو می‌آورد به این‌کار. در این‌ قسمت او فقط از علم تاریخ می‌گوید و شخصیت‌های داستان برای همیشه رها می‌شود. تولستوی کوشش می‌کند تا بر شیوه تاریخ‌نویسی‌یی تاریخ‌نگاران سلف خود نقد وارد کند، چه آن‌که آن‌ها فقط به بررسی اوضاع و احوال فرد (بیشتر پادشاه و امپراتور) توجه داشته و از در نظر گرفتن اراده‌ی جمعی غافل مانده بودند: «تاریخ نویسان، احساسات و عواطف عالی و سخنان ژنرال‌های مختلف را نگاشته‌اند و نظری به تاریخ حوادث واقعی نداشته‌اند» (ص ۱۱۷۹). برعلاوه، او غافل از این امر نیز نیست که یک تاریخ‌نگار در صحنه‌ای تاریخ یک ملت از چه اهمیتی برخوردار است. تاریخ‌نویس می‌تواند حقیقت را کتمان کرده و یا آن‌را کاملاً وارونه بنمایاند. از این طریق آن‌ها با هویت یک ملت و سرزمین سروکار دارند و نباید دست کم گرفته شود؛ اگر نه خودشان حداقل رسالت شان. برای همین او می‌گوید: «از عظمت تا استهزا یک قدم فاصله است». و این یک قدم فاصله در موارد تاریخی توسط  تاریخ‌نگار برداشته می‌شود. چون تاریخ‌نگار مخاطب جمعی دارد و با توجه به این‌که جمع از قوای داوری سالم برخوردار نیستند، می‌تواند قهرمان را خائن و خائن را قهرمان جلوه دهد: «چاپلوسان مزدور مردان واقعاً بزرگ را نفی می‌کنند زیرا مردم رجاله از عظمت و بزرگی تصور و استنباطی خاصی دارند» (ص ۱۱۹۶). گرچند تولستوی را نمی‌توان تاریخ‌نگار به معنای واقعی کلمه دانست؛ اما او در این موارد حرف‌هایی دارد که مناسب یک فیلسوف تاریخ و تاریخ‌نگار می‌نماید. نویسنده‌ی «جنگ و صلح» کماکان در بعضی قسمت‌ها (به اضافه‌ی قسمت پایانی)، تاریخ را از نگاه فلسفی به بررسی می‌گیرد، و شروع به فلسفیدن می‌کند. ولی چون می‌داند که باید به شرح ماجراها از زاویه‌ی دیگر باید وارد شد، این‌کار را رها می‌کند. او در قسمت تبیین تاریخ هم مخالف و هم موافق با هگل است- گرچند از هگل نامی برده نشده است. موافق از این لحاظ که تولستوی بیش از دیگر موارد به نقش «اندیشه» در شکل‌گیری تاریخ، و خصوصاً جنگ، توجه دارد. اندیشه است که باعث می‌شود تا حرکتی صورت گیرد و آن حرکت باعث شکل‌گیری تاریخ شود. مخالف هگل اما از این زاویه که، تولستوی به نقش داشتن «تصادف» در تاریخ نیز باور دارد. گاهی ناخواسته اتفاقی به وقوع می‌پیوندد که اندیشه را در آن دخل و تصرفی نیست؛ ولی آن «تصادف» در شکل‌گیری تاریخ مؤثر واقع می‌شود. تصادف چیزی شبیه به جبرباوری در تاریخ است، اما این اندیشه است که می‌تواند، در این قیاس، اختیار تلقی شود. اختیار، محتواها را شکل می‌دهد؛ اما جبر به شکل قالب عمل می‌کند که اگر بازهم محتوا اهمیتی داشته باشد ولی قالب این اهمیت را به طریقی پس می‌زند و فاقد معنا می‌کند. تولستوی موافق است که تاریخ‌نگار و فیلسوف‌تاریخ، باید از روش به تحلیل گرفتن جزئیات وارد عمل شود؛ همچنان، تاریخ‌نگار نمی‌تواند چون گذشته منشأ اتفاقات را به خدا و نیروهای ماوراءالطبیعی نسبت بدهد. او در جایی می‌گوید، آن‌گاه ما متوجه شکست می‌شویم که شکست خورده باشیم. این به چی معنا است؟ واضح است که حتماً عواملی وجود داشته که این شکست، و آن پیروزی، سبب شده است. اگر ما این‌جا نقش «تصادف» را در نظر نگیریم –و چون همیشه تصادف واقع نمی‌شود- می‌دانیم که عوامل خُرد و ریز مجموعاً دست‌به‌دست شده و در شکل‌گیری یک واقعه‌ی تاریخی سهم خودشان را ادا نموده‌اند. در این‌صورت است که تولستوی معتقد می‌شود که شکست و یا پیروزی، در جزئیات و مجموعه‌هایی ریشه دارد که به نظر مهم جلوه نمی‌کند ولی تاریخ را شکل می‌دهند.

          حرف آخر این‌که «جنگ و صلح» به ما جنگندگی در برابر حوادث را می‌آموزاند، و به جنگنده بودن در زندگی دعوت می‌کند؛ یعنی سرسخت بودن و استوار بودن. جنگ را نیز باید به عنوان یک پیش‌آمد ناگوار که ممکن است در زندگی هر فرد اتفاق افتد پذیرفت. اگر به دنیا آمدن آدم‌ها را نوعی از جبر به حساب آوریم پس جنگ در زندگی نیز نوعی جبر است. و این جنگ است که صلح را در زندگی معنا می‌کند.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *