هراتِ نوایی

رحیم ابراهیم

نوایی، در مقالت نزدهمِ پندنامه‌ی حیرةالابرار (خمسه)، هرات را عاشقانه و شاعرانه توصیف می‌کند. ترجمۀ آن به مناسبت «روزِ هرات» به صفت برگ سبز تحفه‌ی درویش، خدمت دوست‌داران نوایی و هرات تقدیم می‌شود.

مقالت نُزدهم: در بیان کشور عدیم‌المثل خراسان که آیه‌ی کریمه‌ی «ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البـلاد» آیتی است در شأن او، به تخصیص در توصیف امن آباد دارالسلطنه‌ی‌ هرات که مضمون «و من دخله کان آمنا» حدیثی است در تعریف او. و اگرچه حدیقه بود؛ اما خشک بود؛ ولیکن جویبارِ عدل شاه آن را رشکِ خلدِ برین کرد و اگرچه معموره بود؛ اما ویران بود؛ ولیکن از احسان شهنشاه غیرت ِ نگار خانه‌ی‌ چین شد.

ترجمه
وقتی که خالق جهان، هستی را بنا کرد و پیدا و پنهان چرخ را، آشکار نمود؛ هفت فلک را به گونه‌ی ‌مستدیر خلق کرد و هر یکی را با شمعی منور ساخت. اگر شش تای آن‌ها شمع های درخشان بوده باشند؛ یکی از آن‌ها مشعل درخشان است و در خشانتر از دیگران. ترتیب آفرینش، طوری بود که سه تا از این مشعل ها، ‌پایین بودند و سه تای دیگر در بالا جا داشتند. از میان این همه،‌ روشنی خود را نثار چهارمی کرد. این چهارمی در هفت اقلیم آسمان سلطان است؛‌ نه بلکه آن‌ها تن اند و این یکی جان می باشد. وقتی که این مشعل درخشان در فلک چهارمی نور افگن شد، حدیثِ « خیر الاـور اوسط‌ها»‌را مسجل گردانید. همچنان که افلاک هفت اند؛ اقلیم های جهان[زمین] نیز هفت اند. این‌ها از یک‌دیگر تقویت می‌شوند و از هم‌دیگر تربیت می‌یابند. از این‌که مهر به آن ششِ دیگر فایق است و از همین سبب، فلک چهارم را سزاوار شده است. وقتا که آفتاب نور خود را فاش کند، کواکب نمایان شده می‌توانند؟

در اقلیم زمین، اقلیم چهارم -خراسان- دلپذیرتر از اقلیم های دیگر است و مانندۀ آفتاب در آسمان چارم بی نظیر است.

وقت که تقسیم بندی اقالیم صورت گرفت؛ ‌خراسان را اقلیم چهارم نام کردند. این ملک را روضه‌ی‌ بهشت خطاب کن؛ نه ملکِ خراسان. ساحتش از آسمان چارم وسیعتر است و مقامش از هفت آسمان رفیعتر. در خطه‌ی‌ او شهرها افزون از عدد اند و هر شهری از توصیف و تعریف بیرون. این شهرها در نزاهت خلدبرین است و زیبا رویان در آن‌ها، مانندگانِ حور عین.

کوه هایش، سر افراخته‌تر از فلک اند و آسمان در جنب آن‌ها، ماننده‌ی‌ دشت همواری است. در جوف هر یکِ این کوه‌ها، معدنی غنوده؛ گوهر های عجیب، هر یک آن را جایگاهِ خود کرده است. از چشمه هایش، آب، روان نیست، بلکه قطرات مروارید می‌تراود. دشت‌هایش هم‌سان آیینه اند و سبزه ها، زنگار آن آیینه. از سبزه‌اش، ‌گلشن مینا رنگ، در رشک است و از خاکش، عنبر سارا در آتش غیرت می‌سوزد. خراسان برای نقود هفت آسمان، ‌گنجینه است. هفت فلک تن است و آن سینه. خطه‌ی خراسان، سینه‌ی‌ی روی زمین لقب گرفته است و درین سینه، هراتِ پاک، حیثیت قلب را دارد. دل را به صورت کل، سلطان بدن تعریف می‌کنند. بِخردان، هرات را پادشاهِ تمام کشورها می‌شمارند. بودن پادشاه در قلب، جای تعجب نیست؛ چون‌که شاه همیشه در قلب جا می‌داشته باشد. هرات، حیثیت دل را پیدا کرده است و کسی از آن دل کنده نمی‌تواند. مقام هرات در قلب‌ها بوده باشد؛ جای شگفتی نیست؛ چون‌که از هر جلوه‌اش، راهی به قلب‌ها می‌یابد و آن‌ها را تسخیر می‌کند. زیب و زینتش، همسان آراستگی بدن است و وسعتش، ماننده‌ی پهنای کشورِ دل می‌باشد. کشور مگویش؛ باغِ اِرم بگویش؛ نه بیت الحرام خطابش کن!

دوره‌ی‌ شهر به آن پیمانه است که اگر صد سال پیک خیال راه پیمایی کند؛ ‌دوره‌اش را تکمیل کرده نمی‌تواند. چرخ، ‌سطح آن را، با مُهره‌ی‌ خورشید هموار ساخته است. خاکش را مشک سرشت کرده اند و سیمایش را، رشکِ بهشت ساخته اند.استواری قلعه‌اش آن‌گونه بلند است که قلعه‌ی‌ چرخ از بلندی آن در خجالت است. برج‌هایش آن سان رفیع اند که ذات البروج در زیر آن مانده است. ارگش از محدوده‌ی نُه فلک بزرگتر است؛ درست به نسبت زمین با گردون. رواق‌های کنگره هایش، عبادت‌گاه تمام فرشتگان است. الواحش با کاشی آراسته شده اند و فلک لاجورد،‌ کاشی ِ آن است. دروازه هایش به آن پیمانه بزرگ اند که فیل فلک، می‌تواند از آن بگذرد. تاق آن برابر با تاق آسمان است. خندق اطرافش، آن‌سان عمیق است که هرات را از بدنه‌ی زمین جدا کرده است. از قله‌اش، ‌به قله‌ی فلک بلندی و در شهرش، از لشکر ستارگان انبوهی است.

بازارش در چار سمت کشیده شده. هر کی در آنجا روَد،‌ دلباخته‌اش می‌شود. هر متاعی را که خریدار در خیال بیاورد؛ فروشنده، صد برابر ِ آن را عرضه می‌کند. هر دکانش از اشیای قیمتی آن‌گونه آکنده است که پنداری تمام ثروت بحر و برّ در آن فراهم آمده است. رخت‌های چیده شده‌اش در کنار هم، مانند اطلس فلک رنگارنگ است. هر گوهر فروش، با حقه های جواهر، نمادی از چرخ و ستارگان را آراسته است. اگر، دل، به بازارش درآید، راهش را گم می‌کند و عقل در سَیر آن، سودایی می‌شود.

مسجد جامع، عالم دیگری است. تاق آن همتای تاق فلک اعظم است. در متن شهرجهان(هرات)، مسجد جامع خود دنیای دیگری است. پنداری که دوشهر در اندورن هم اند. منبرش، نردبان چرخ است و پایه‌اش تا مقام مشتری بلندا دارد. قندیل جهان‌تاب از طرف شب، همسان مهتاب است و محرابش، ماننده‌ی‌ قوس قُزح است.

در شهرش بنا ها بی حساب اند و در بیرون از شهر، خود مقدار بناها را قیاس می‌کن. به خاطر یافتن و دانستن محلاتش، باشندگان آن را به شهر ها تقسیم کرده اند. هر شهری را محله‌یی می‌گویند. از همین سبب نام دیگر هرات،«صدشهر»‌ است. درین خطه، تا چشم کار می‌کند؛‌ دیوار بست در دیوار بست است و هر یک آن برای گروهی جای نشست.

الله الله این چه شهری است که هر پدیده‌ی‌ آن،‌ طرفه تر از دیگری است. هر بخش آن از ثوابت نشان دارد و هر دو خیابانش، ماننده‌ی دو کهکشان است. آن اندازه خانقاه‌های معمور درین شهر اند که کس حسابش را نمی‌داند. تحفه و نثار این خانقه ها، قرص آفتاب است که برای گرفتن آن، چرخِ سایل، قد خم می‌کند. غلغلۀ ذکر از آسمان گذشته است؛ از آسمان چه که از عالم ملکوت هم فراتر رفته. هر مدرسه‌اش عزیز و محترم است؛ حرمت و عزت آن‌ها ورانبرتر از گنبد نیلی است.

دستان مهندسان، در طرح و نقشۀ آن، مثل دست صانع کار کرده اند و مُدرسانش از فیض رسانی، ماننده‌ی روح القدس اند. اگر ورقی به خاطر نفع رسانی باز کنند؛ عطارد را هم درس می‌دهند.

رفعت تاق‌هایش بی حد است. پنداری که گنبدِ کبود آن‌ها، درست مانندۀ گنبد کبود آسمان است. در کاشی گنبد آن، عکس خورشید بازتاب یافته؛ هم‌سانِ آفتاب در بین آسمان‌هاست. گلدسته هایش آنگونه بلند اند که خیال از آن‌ها گلدسته می بندد. ملائک زایر قبه های آن‌ها اند؛ مثلی که قُمریان زایر سروهای بلند اند. شکل آن‌ها، مخروطی و مستطیل است و این خود دلیل بر آن است که این‌ها، ستون های عرش اند.

مِیل و مهچۀ آن‌ها که علَم بر افراشته را می‌مانند؛ نشانه‌یی از لوح و قلم است. مؤذنش، شبانگاهان، شمع خود را گُل می‌کند، چون‌که فلک شمع ستاره گانش را می‌افروزد و مؤذن در روشنایی آن، کارش را ادامه می‌دهد. از حرکت چرخ و تعجیلِ میل آن، خطّ منطقه رسم می‌شود. هر طرف مسجدی باشکوه است که زینت آن را عقل قیاس کرده نمی‌تواند. بلندی گنبد و گلدسته های آن‌ها ماننده‌ی چرخ ِ مـعلا (معلی)است، نه همتای مسجد اقصا(اقصی). در قندیل‌های آن‌ها، فاخته ها خلوت نشینی دارند؛ درست و راست مانند روح‌الامـین که در عرش مقام دارد. در آن‌ها، طاعت و تقوا پیشه گان جمع اند و اهل جماعت، مثل خیل ملایک اند. پنج نوبتی ( پنج وقت آذان) که در فضا طنین انداز است؛ غلغله نیست؛ بلکه گلبانگِ دبدبۀ احمدی است.

باغ‌هایش هر یکی شبیهِ جنت است. هر گوشه‌اش، گوشمالی به روضۀ رضوان می‌دهد. تمام سرمنزل‌های آن نا مکرر اند. هر سرمنزل آن، منزل عیش و طرب است. تمام چمن‌ها پر از گل است و راه های آن‌ها، گِره کاری شده است. در هر گِرهِ آن‌ها، گل است و گلشن. اشکال آن‌ها، مسدس و مثمن ( شش ضلعی و هشت ضلعی)است تا که شماره گرفته میتوانی، گل است و گل در گل.

نخل هایش از هنر دست و زحمت دهقان آن‌گونه برومند شده اند که در هر یک آن، صد گونه میوه پیوند کرده اند. هر درخت با صد نوع گل جلوه می‌کند و عجیب‌تر آن‌که، صد نوع میوه دارد هر درخت. در موسم بهار هر درخت، صد نوع شگوفه می‌کند و عطر آن‌ها تا یک فرسنگی شنیده می‌شود.
پرنده گانش، صد ها نوع و تمام آن‌ها بر سرِ سبزه و گل در خرام اند.

آبش غلغلۀ طرب انگیز دارد،؛ طوری که بلبله در مجلس عشرت صدا در می‌آورد. این ندا،‌ دماغ باغ را سرخوش می‌سازد و آن صدا، به عیش و طرب ترغیب می‌کند.

قصر هایش همه،‌ بلند و مُحکم اند آن سان زیبایند که پنداری نقاشان چین، آن‌ها را نقش و نگار بسته اند. این قصر ها، در زیبایی،‌ ماننده‌ی پرند چینی اند؛ چنین به نظر می رسد که طرح آن‌ها را، مهندس قضا ریخته است. در تاقهایش، از پله های آسمان، نردبان است. در اطراف کنگره های آن‌ها، زحل پاسبانی می‌کند.

در حد جنوبیِ آن رودِ طرفه‌یی جاری است. این رود، ‌دریا نی، بلکه لجه‌یی از آسمان کبود است. حباب هایش را، از قیاس چرخ دوار مشمار؛ از ‌حباب های آن، گنبد پیروزه، حساب می‌برَد.
در سرحدَ شمالی، دو نهر جاری اند. ازین هردو شهر خرم و سیراب می‌شود. آب هردو،‌ طمع آبِ حیات را دارند. مانند روضه‌ی رضوان که چار عنصر زندگانی(زمین)، از آن در خجالت است. آب آن‌ها، مانند آبِ خضر است و نسیمی که از آن‌ها می وَزَد؛ مانند دَمِ عسیاست.

سواد خطه اش، آن سان بزرگ است که هر گوشه اش، سواد اعظم است. هرات به مصر و سمرقند ماننده نیست؛ بلکه صد مصر و سمرقند در هر گوشه‌ی آن است.
خداوند آن را (هرات را) از همه آفت‌ها و بلاها در امان داردا!

این شهر، در گذشته‌ها چنین نبود؛ بلکه ده یک این هم نبود. این همه را از شرف عدل و انصاف شاه، پیداکرد. پادشاهی که خرد از اوصاف او، لال است. پادشاه غازی و روشنروانی که شاگردی نوشیروان را پذیرفت. وقتی که هوس شاگردیِ او را کرد؛ از صدها کار نیکویش،‌ یکی را برگزید. قدم در طریق عدل گذاشت و آن را با تعالیم اسلام غنی ساخت. غیر از این‌ها صدها قاعده‌ی‌ دلپذیر که امور سلطنت را از آن‌ها گزیری نیست، اساس گذاشت. این همه قاعده‌ها برقرار ماند و او از برکت آن‌ها حیات جاودان یافت و نام نیکش تا قیامت زنده ماند. تنها عدل از او بلند مرتبه نیست؛ بلکه در دینداری هم ده ها قاعده‌ی‌ دلپسند پی افکند. عجب نیست اگر نام او در بین بنی آدم تا آنگاهی که عالم است؛ جاودان بوده باشد. تا که بنی آدم و عالم است و آدمی در عالم زندگانی دارد؛ عالم را آباد کن و با خُلق نیکو،‌خَلق را شاد گردان. زیر فرمان تو هم عالم و هم آدم، تنها این هردو نی، بلکه هژده هزار عالم بوده باشد.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *