زندگی در پایتخت؛ وقتی همه از یکدیگر می‌ترسند

الیاس طاهری

راه‌گیری، قتل و ترور، دزدی‌های مسلحانه، آدم‌ربایی و انواع جرم‌های جنایی در کلان‌شهرهای افغانستان؛ به‌خصوص در شهر کابل از دیر سال‌ها به این طرف گه‌گاهی اتفاق می‌افتاده‌است. اما در برخی موارد میزان جرایم جنایی به حدی بالا می‌رود که حتا در روز روشن نیز باشندگان شهر به خاطر آسوده در کوچه و بازار گشت‌وگذار نمی‌توانند.

این شب‌وروزها شهریان کابل بدون ترس و دلهره نمی‌توانند از منازل شان بیرون، به مقصد کار و زندگی خود راهی شده و با اطمینان به خانه برگردند. اوضاع طوری‌ست که دزدان در هر گوشه‌ی شهر، شب‌ها و در برخی موارد حتا روزانه در کمین عابرین هستند. دزدان با سلاح‌ و چاقوی دست داشته شان راه‌گیری می‌کنند و پول و وسایل رهگذران را با خود می‌برند. بدتر از همه اینکه، اگر کسی به دام این دزدان بیفتد و تلاش کند در مقابل آن‌ها از خود مقاومت نشان دهد، بدون هیچ فکر و مجالی، با شلیک گلوله از بین برده می‌شوند.

چرا باعث شد در این باره یادداشتی بنویسم؟

من همه‌روزه مسیر غرب کابل تا شهر نو را با موترهای لینی طی می‌کنم. در موتر یکی از موضوعات مورد بحث میان مردم همین است. از قضایای قتل و ترورهای هدف‌مند و دزدی‌های مسلحانه در برخی نقاط شهر باهم نقل می‌کنند. اوضاع را طوری تعریف می‌کنند که گویی در بخش‌های از این شهر اصلاً امنیت و پولیس حضور ندارد. هفته‌ی قبل یکی از باشندگان کابل به من گفت که او در ناحیه‌های پنجم و ششم شهر بیشتر رفت‌وآمد دارد و خبرهایی را از مردم آن محلات در این باره می‌شنود. او گفت که این بخش‌های شهر هیچ شب‌وروزی نیست که خالی از خبرهای ترور، دزدی و یا آدم‌ربایی باشد. او همچنان افزود که پیش از این نیز چنین اتفاقاتی می‌افتید؛ اما از مدتی به این طرف رویدادهای جرایم جنایی در این بخش‌ها بیشتر شده‌است.

حسین بیوک، از باشندگان شهر کابل، سه‌شنبه هفته گذشته در صفحه فیسبوکش نوشت که «شب‌ها صدای فیر را می‌شنوی، بامداد در جوی جنازه‌یی افتاده.» او در ادامه همچنان نوشته: «بامداد امروز وقتی به سمتِ دفتر می‌آمدم در منطقه‌ی ریگ‌ریشن‌، قسمت آخر کوچه‌ی مسجد امام رضا- #دشت‌برچی، پولیس جنازه‌ی شهروندی را از جوی بیرون کرده و روی کوچه گذاشته بود. زندگی کابل، با مرگ آغاز می‌شود و با مرگ پایان می‌یابد.»

علی‌شیر شهیر از دیگر باشنده‌های شهر کابل نیز به تاریخ 26 سرطان ماه گذشته، از سوی دزدان مسلح در منطقه پل‌سوخته از مربوطات حوزه ششم، در روز روشن و پیش چشمان مردم، مورد لت‌وکوب قرار گرفته و همه داشته‌هایش به سرقت می‌رود. او در این باره روی فیس‌بوک خود نوشت: «من به امید کمک مردم، حدود بیشتر از 3 دقیقه مقاومت کردم و به درگیری فیزیکی پرداختم. اما وقتی دیدم که دیگر توان مقاومت ندارم، تسلیم شدم.»

واقعیت تلخ دیگر این است که مردم روزمره اگر با چنین قضایایی سر می‌خورند، با آن به‌گونه عادی برخورد می‌کنند. عادی‌سازی جرایم و دزدی‌های مسلحانه در شهر، موضوع جدیِ دیگری است که نباید به فرهنگ بدل شود. مردم هرگاه با چنین قضایا روبه‌رو می‌شوند، باید مداخله کند و کسی که به دام دزدان افتیده را نجات دهند.

هرچند وزارت داخله از چندی به این طرف فعالیت‌های نسبتاً خوبی در برابر باندهای مجرمین و سارقین در شهر کابل داشته و شماری از آن‌ها را بازداشت کرده؛ اما برخی از نقاط شهر هنوز هم در بدترین وضعیت قرار دارد. همه‌روزه گپ‌وگفت‌هایی از ترورهای هدف‌مند، دزدی و انواع جرایم جنایی بر سر زبان‌های مردم در محافل و مجالس است.

نهادهای کشفی و امنیتی مسوولیت دارند تا در قبال این موضوع بی‌تفاوت نمانند و با روی دست گرفتن اقدامات جدی و عملی، جلو قتل، دزدی‌های مسلحانه و آدم‌ربایی را بگیرند. این وضعیت برای شهریان کابل قابل تحمل نیست و نباید در برابر آن بی‌مسوولیتی اختیار شود.

سرقت و آدم‌ربایی که موضوع تازه‌یی نیست و پیش از این نیز وجود داشت؛ اما حالا باشندگان بخش‌هایی از پایتخت، در کنار موجودیت این قضایا، از ناامن شدن و افزایش موارد قتل و ترورهای به گفته‌ی آن‌ها «هدف‌مند» روایت می‌کنند. آدم وقتی این خبرها را می‌شنود، تنها به این فکر نمی‌کند که اوضاع امنیتی شهر به وخامت گراییده؛ بلکه فکرهای دیگری نیز در سر جا می‌گیرد که مبادا کسانی در این شرایطی که کشور ما در حال عبور از آن است، قصد دارند با استفاده از فرصت با رقبای خود تصفیه حساب کنند. آن‌ها را تیر خلاص زده و ترور کنند.

از مدتی به این سو، چندین بار از جمعی از مردم این‌گونه خبرها و نگرانی را شنیده‌ام. اینکه این گمانه‌زنی چه‌قدر به واقعیت نزدیک است یا نیست، یک طرف؛ اما واقعیت این است که نهادهای کشفی و امنیتی در بسا موارد وظایف شان را به درستی انجام نمی‌دهند و در پیش‌گیری از بروز چنین قضایا ضعیف عمل کرده‌اند.

به‌ هرحال، گذشته از همه، وضعیت گشت‌وگذار مردم در داخل شهر کابل این شب‌وروزها طوری حاکم است که همه از یکدیگر می‌ترسند و فکر می‌کنند مبادا با دزد روبه‌رو شده باشد. وضعیت از این بدتر نمی‌شود که انسان از انسان دیگری در روی سرک بترسد. حدود چهار ماه پیش زمانی که خودم در چنگال دزدان افتادم و تمام داشته‌هایم را از نزدم گرفتند، از آن به بعد، از کوچه‌ها و جاده‌های فرعی و حتا جاده‌های عمومی شهر با دلهره و ترس و احتیاط رفت‌وآمد می‌کنم. از طرفی هم بدون راننده‌های آشنا و موترهای لینی مطمئن، به هیچ راننده‌یی نمی‌توان اعتماد کرد. زندگی در پایتخت تا این حد بد شده‌است.

نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *