احزاب قُلابی با رهبران خودخوانده

(گفت‌وگو با فیض‌الله البرز)

گفت‌وگوگردان: الیاس طاهری

استاد فیض‌الله البرز، در تحولات سیاسی افغانستان؛ به‌ویژه در گذشته نقش مهمی ایفا کرده و در حال حاضر نیز علاقه‌ی زیادی به سیاست دارد. آقای البرز پیوسته مسایل و موضوعات جاری در کشور را مطالعه و پیرامون آن ابراز نظر می‌کند.

استاد البرز با دوستان و هم‌فکرانش تلاش‌های‌ زیادی برای مبارزات دموکراتیک و فعالیت‌های روشن‌گرانه انجام داد‌ه‌است. به باور وی، مبارزات دموکراتیک و داشتن جامعه‌ی دموکراتیک، یک نیاز اساسی است و این کار، بدون روشن‌گری و بسیج مردم ممکن نیست.

او از احزاب و جریان‌های سیاسی در کشور شناخت خوبی دارد. به همین خاطر، هفته‌نامه اولوس پرسش‌هایی را پیرامون اینکه «آیا در افغانستان احزاب واقعی و ملی وجود دارد یا خیر؟» از آقای البرز مطرح کرده‌است که در ذیل خواهید خواند.

پرسش نخست: حزب سیاسی چیست و فلسفه‌ی وجودی احزاب چیست؟

در جوامعی که به طبقات مختلف تقسیم شده باشند، اختلاف و تضاد منافع وجود دارد. هر طبقه می‌خواهد حاکمیت را به دست خود بگیرد و جامعه را مطابق منافع صنفی و طبقاتی خود اداره کند. در جریان این کشاکش طبقاتی به خاطر تصرف یا ایجاد حاکمیت دولتی، این طبقات اجتماعی یا اصناف اجتماعی ناگزیر می‌شوند یک ساختار یا سازمانی را به نام حزب بسازند و رسالت این ساختار که حزب است، تنها فعالیت سیاسی، گرفتن قدرت دولتی یا اشتراک در قدرت دولتی به منظور سازمان‌دهی و اداره‌ی کل جامعه مطابق منافع طبقاتی‌اش است.

در جامعه‌ی طبقاتی احزاب سیاسی به وجود می‌آید. جامعه‌یی که به طبقات و به نیروهای متفاوت و مختلف اجتماعی تبدیل شده باشد، احزاب تشکیل می‌شوند. زمانی بوده که جامعه به نیروهای متفاوت اجتماعی تقسیم نشده بود و یا مطابق احکام جامعه‌شناسیِ علمی زمانی می‌آید که طبقات اجتماعی از بین می‌رود. فعلاً که جامعه به طبقات مختلف اجتماعی تقسیم شده، هریکی از این نیروهای اجتماعی می‌خواهند که جامعه را مطابق منافع طبقاتی خودشان مدیریت و رهبری کنند، بناءً براساس این نیاز است که احزاب سیاسی به‌وجود می‌آیند. احزاب سیاسی براساس خواست، سفارش و یا انگیزه‌های قومی به وجود نمی‌آید. اگر چنین باشد، حزب شده نمی‌تواند. حزب، فقط براساس منافعِ هر طبقه‌ی معین اجتماعی، برای تصرف و یا شرکت در قدرت دولتی به‌وجود می‌آید. اگر جامعه به طبقات تقسیم نمی‌بود، احزاب نیز وجود نمی‌داشت. در آینده نیز اگر تقسیم طبقاتی جامعه از بین برود، زمینه‌ی مادی و اجتماعی تشکیل احزاب نیز از بین می‌رود. هم‌چنین دولت خود محصول آشتی‌ناپذیر تضادهای اجتماعی است. وقتی طبقات با هم مخالفت می‌کنند، یک طبقه برای خود دولت می‌سازد، قانون جرم و جزا، زندان و پولیس می‌سازد تا مخالفان خود را کنترل، سرکوب و اداره کند. وقتی که تفاوت نباشد، اصلاً به دولت نیازی نیست.  

پرسش دوم: اگر به پیشینه‌ی احزاب سیاسی در افغانستان نگاهی داشته باشیم، آیا در گذشته احزاب سیاسی قوی و ملی وجود داشت؟

حزب دموکراتیک خلق افغانستان تقریباً به چهار جناح تقسیم شده بود: جناح خلقی‌ها به رهبری نورمحمد تره‌کی، جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل، بعدها شاخه‌ی دیگر از خلقی‌ها جدا و به نام «محفل انتظار» به رهبری طاهر بدخشی ایجاد شد. شاخه‌ی خلق کارگر نیز که از پرچم جدا شده بود، به رهبری دستگیر پنجشیری، شهرالله شهپر و سید عبدالحکیم شرعی جوزجانی تشکیل شد. خلق کارگر نیز بعدها از هم متلاشی شد و عده‌ای از اعضای آن با خلقی‌ها رفتند و تعدادی از اعضایش سازمان سیاسی گروه کار را به رهبری امان‌الله استوار تشکیل دادند. گروه کار به یک ایدئولوژی مدون و یک برنامه‌ی علماً تنظیم‌‎شده دست نیافته بود؛ ولی با افکار و دید ملی ایجاد شده بود. خودم نیز یکی از رهبران این سازمان بودم. هدف ما این بود تا زمینه برای همبستگی تمام مردم افغانستان مساعد شود؛ زیرا هر انقلاب اجتماعی در یک جامعه توسط مردم انجام می‌شود. وقتی ما مردم می‌گوییم، منظور تنها یک قوم نیست. تقسیم کردنِ انقلاب به بخش‌های قومی و مذهبی به معنای دشمنی با انقلاب است.

به هرحال، این احزاب (جناح‌های حزب دموکراتیک خلق افغانستان و متحدین آن) بیش از یک دهه در حالی‌که حاکمیت سیاسی را از طریق کودتای هفت ثور به دست گرفته بودند و از حمایت  همه‌جانبه‌ی کشورهای سوسیالیستی به ویژه اتحاد شوروی سابق  برخوردار بودند؛ اما هیچ یکی از این‌ سازمان‌ها به یک حزب سیاسی ارتقا نیافتند. تنها عنوان حزب را با خود داشتند و بس. جز قوم‌گرایی، سمت‌گرایی، تعصب و تکبر، هیچ‌کدام شان از مسوولیت‌های اصلی خود یا آگاهی نداشتند و یا هم به آن عمل نمی‌کردند.

پرسش سوم: آیا فعلاً در افغانستان حزب همه‌شمول وجود دارد؟

حزب «همه‌شمول» گفتن، یک اصطلاح منطقی نیست. احزاب سیاسی پایگاه طبقاتی دارند. جامعه‌یی که منقسم به طبقات مختلف باشند، حزبی به وجود نمی‌آید که از همه‌ی طبقات اجتماعی نمایندگی کند. مثلاً یک حزب از طبقه‌ی کارگر نمایندگی می‌کند، حزب دیگر از طبقه‌ی دهقان، یک حزب از طبقه سرمایه‌دار و حزب دیگر از ملاکین و دیگر لایه‌های اجتماعی که به نظام فیودالیسم دلبستگی دارند، نمایندگی می‌نماید. بنابراین، تعمیم دادن یک حزب سیاسی به عموم جامعه منطقی نیست. تا جایی که من مطالعه کرده‌ام، هنوز احزاب ماهیت اصیل طبقاتی خود را بیان نتوانسته‌اند. از طبقه‌ی کارگر حرف می‌زنند، از سوسیالیسم می‌گویند، از دموکراسی حرف می‌زنند؛ ولی در عمل هیچ‌کدام شان به این‌ها باور ندارند. فقط شعار می‌دهند. به ارزش‌های دموکراسی، به ارزش‌های سوسیالیستی، به نیروهای اجتماعی که به این تحولات دموکراتیک و سوسیالیستی سهم دارند، هیچ‌گونه توجه ندارند. احزاب سیاسی افغانستان در تمام ادوار تأریخ فقط توده‌ها را در انقلاب‌ها رهبری کرده‌اند. خودِ احزاب سیاسی هیچ‌گاهی انقلاب نکرده‌اند. احزابی که در حال حاضر وجود دارند، چه جهادی و چه غیرجهادی، تقریباً به جای مردم پا گذاشته‌اند.

احزابی که در افغانستان طی سه یا چهار دهه‌ی اخیر وجود داشته‌اند، هرکدام درباره خود حرف‌های زیادی را گفته‌اند؛ اما ماهیت یک حزب سیاسی را ندارند. تنها برنامه، مرامنامه، استراتیژی و اصولنامه‌ی حیات درون حزبی نمی‌تواند ماهیت یک حزب را افاده کند؛ بلکه ماهیت احزاب را عملکردِ آن‌‎ها که مطابق مرامنامه و اصولنامه‌ی شان باشد، افاده می‌کند. به این معنا که احزاب باید مطابق مرامنامه و اصولنامه‌ی شان برای رسیدن به قدرت سیاسی عمل کنند.

احزابِ زیادی زیر نام جهادی و اسلامی وجود دارند که از اسلام حرف می‌زنند. همه‌ی شان حکومت اسلامی می‌خواهند؛ اما چرا این احزاب با یکدیگر کنار آمده نمی‌توانند؟ احزاب دیگری هم وجود دارند که راجع به دموکراسی و دولت‌های ملی شعارهای بسیار سر می‌دهند اما در عمل نه‌تنها از هم فاصله دارند؛ بلکه دشمن هم‌دیگر استند. این‌چنین احزاب به روند دموکراسی و وحدت و همبستگی مردم صدمه می‌زنند.

پرسش چهارم: پس به نظر شما احزابی که تاحال در افغانستان ایجاد شده، معیارهای حزب واقعی را نداشته‌اند؟

بلی، ندارند. در مرامنامه و خط‌مش خود رسالت‌های یک حزب را جای داده‌اند؛ اما در عمل هیچ‌کدام ثابت نساختند. تمام حرف‌های شان فقط در حد یک شعار بوده‌است. خیلی از رهبران این احزاب پیرامون مضوعاتی را که مطرح می‌کنند، اصلاً آگاهی ندارند. من بسیاری‌ها را در گذشته می‌شناختم و هم‌اکنون نیز شماری را سراغ دارم که از دموکراسی حرف می‌زنند؛ اما برای فهم و توضیح دموکراسی مشکل دارند. از حکومت متمرکز حرف می‌زنند؛ اما معنای متمرکز را نمی‌فهمند.

به‌خصوص در این وقت‌ها بحث فدرالیزم با سهم‌گیری فعال داکتر لطیف پدرام، کم‌کم وارد گفتمان ملی می‌شود. اما اکثریت فدرالیزم را غلط درک کرده‌اند. وقتی بحثِ فدرالیزم به میان می‌آید، چنین تصور می‌شود که افغانستان بین اقوام تقسیم می‌شود و هر قوم حکومت جداگانه‌ای برای خود می‌سازد. در حالی‌که معنای فدرالیزم این نیست. معنای فدرالیزم، توزیع قدرت به مردم است. بگذارید مردم در محلات حکومت‌های محلی شان را بسازند و پلان‌های رشد اقتصادی شان را نیز خودشان تدوین کنند، منابع عایداتی را خودشان جست‌وجو نمایند. اما در عین حال این حکومت‌های محلی روش‌ها و قوانین خلاف حکومت مرکزی نداشته باشند. کم‌تر کسی پیدا می‌شود که فدرالیزیم را به این مفهوم درک کند.

پرسش پنجم: به نظر شما چرا احزاب مطابق اصولنامه خود عمل نمی‌کنند؟

اول ما باید به ساختار طبقاتی توجه کنیم. طبقه دهقان در حال استحاله است. بعد از هفت ثور که اصلاحات ارضی به وجود آمد، به طبقه‌ی دهقان یک حالت استحاله به وجود آمد. یعنی فعلاً طبقه‌ی معین دهقان که رویش حساب شود، نداریم. طبقه دهقان خیلی ضعیف است. فابریکات زیاد نداریم، صنایع در کشور ما رشد نکرده و کارگران خدماتی و صنعتی تعدادشان کم استند و هنوز طبقه‌یی «برای خود» نشده‌اند. یعنی نتوانسته‌اند منافع خود را درک و برای تأمین آن مبارزه کنند. از این جهت می‌گویم که آن‌ها طبقه‌یی برای خود نشده‌اند.

طبقه‌ی سرمایه‌دار هم به اصناف و بخش‌های مختلف تقسیم شده‌است. سرمایه‌دار ملی که در صنعت و زراعت سرمایه‌داری کند و یا تاجری که در فکر صدور کالا باشد و کم‌تر از خارج وارد کند، در کشور خود، بسیار کم داریم. این‌جا سرمایه‌دارانی را داریم که دلالی می‌کنند و کمیشن می‌گیرند. ما در کشور خود تاجرانی داریم که فقط از بیرون وارد می‌کنند. کالا از بیرون می‌خرند و با تمامی مصارفی که در واردات آن می‌کنند، اینجا به مردم گران می‌فروشند. یا هم امروز یک قشر جدیدی از سرمایه‌داری به وجود آمده‌است. همان لمپن‌هایی که در صفِ جهاد بودند، آمر و قومندان و قاضی شدند. با آمدن جامعه‌ی جهانی هم این‌ها تمام دستگاه‌های دولتی را تسخیر کردند. همه‌ی شان ثروت‌مند شدند. این‌ها از طریق اداره دولت و یا از طریق ارتباطات نامشروع با سازمان‌های استخباراتی، صاحب ثروت و سرمایه شدند. این بلدینگ‌ها و آسمان‌خراش‌هایی را که در مرکز و اطراف می‌بینید، مالِ این‌هاست. این‌ها در تولید سهم ندارند. هنوز در جامعه‌ی ما طبقه‌ی سرمایه‌دار یک هویت معین طبقاتی خود را نیافته‌است. ببینید وقتی در جامعه عمدتاً همین طبقه کارگر و سرمایه‌دار هنوز به‌حیث طبقات معین اجتماعی با مشخصات طبقاتی خود حضور ندارند، در چنین جوامع، حزب سیاسی اصلاً به وجود آمده نمی‌تواند. پیشتر هم گفتم که احزاب سیاسی، نیازمند پایگاه اجتماعی‌اند. زمانی که پایگاه اجتماعی احزاب ضعیف و محدود و یا در حال تغییر باشد، مسلماً که روی حزب سیاسی نیز تأثیر می‌کند. البته نه‌تنها در افغانستان؛ بلکه در اکثر کشورها به‌خصوص در کشورهای آسیایی، احزاب سیاسی‌ای که نمایندگی از یک طبقه‌ی اجتماعی کنند و جامعه را مطابق منافع آن طبقه رهبری کنند، کم‌تر می‌بینیم.

پرسش ششم: راه حل چیست تا احزاب از این وضعیت بیرون شوند؟

راه حل این است که باید ما به عنصر زمان توجه کنیم. احزاب سیاسی پدیده‌ای نیست که یک‌شبه یا در یک دهه به‌وجود بیاید و تمامی معیارهای یک حزب سیاسی واقعی را در خود داشته باشد. احزاب، در جریان پیشرفت جامعه که بنای آن پیشرفت اقتصادی، رشد تولید و تغییر مناسبات تولیدی است، تقویه می‌شود. تنها از لحاظ فکری می‌توانیم به رهبران و فعالان احزاب سیاسی گوش زد کنیم که این‌ها مطالعه کنند و جامعه‌ی خود را بشناسند. برای رهبری جامعه و رهبری هر طبقه‌ی اجتماعی، فرهنگ و اخلاق خاصی لازم است. فداکاری و از خودگذری لازم است. احزاب در افغانستان از ملی بودن حرف می‌زنند. ملی بودن تنها یک شعار و یک کلمه نیست. آیا واقعاً این رهبران می‌توانند در برابر منافع ملی و در برابر منفعت ملت افغانستان از منافع فردی، خانوادگی و قومی شان بگذرند؟ این‌ها هیچ‌کدام شان حاضر نیستند. شعارهای کلان می‌دهند؛ اما تمام توجه شان روی این است که پول پیدا کنند و برای خود خانه بسازند. موتر بخرند و با رنجرهای زیاد و پلنگی پوشان در جاده‌ها بیرون شوند تا خود را در جامعه افراد قوی معرفی کنند. با این رهبران که نمی‌شود حزب سیاسی به وجود آید. احزابی که فعلاً وجود دارند، من مشخصاً در مورد رهبران شان حرف نمی‌زنم؛ می‌گویند «اگر در خانه کس است، یک حرف بس است». اما به‌صورت کلی همین‌قدر می‌گویم که اکثریت این‌ها رهبرانِ خودخوانده هستند. احزاب‌شان اصیل نه؛ بلکه قُلابی و دروغین است. رهبران احزاب، پای‌بند به منافع هیچ یکی از نیروهای اجتماعی نیستند. فقط تابع منفعت فردی خود استند. بناءً رهبران و اعضای این احزاب، باید از نو بیاموزند و بدانند که چه ارزش‌ها و اخلاقیاتی در درون یک حزب وجود دارد تا آن‌ها را بشناسند و به آن عمل نمایند. مجموعی از عقاید، منش‌ها و روش‌ها به ‌معنای ایدئولوژی است که اعضای حزب را یک تن واحد معرفی می‌کند. این تن واحد باید مطابق منفعت طبقاتی خود در کل جامعه خدمت‌گزار باشد و مثمر واقع شود.

پرسش هفتم: ویژه‌گی یک حزب قوی ملی چیست؟

آن حزب سیاسیِ که در عمل پاسدار منافع مردم بوده و از دموکراسی واقعی که همانا خواست اساسی مردم است، جانبداری و برای تحقق‌اش مبارزه کند، چنین یک حزب می‌تواند ملی، دموکراتیک و پیشرو باشد. تنها برنامه‌های مفشن، خط‌‌مش سیاسی پرطمطراق و القاب کلان، از ویژگی‌های رهبر یک حزب نیست. این‌ها ویژگی یک دیکتاتور و ستمگر است. این‌ها ویژگی کسی است که خلق را اغوا می‌کند تا سلطه و منفعت خودش در جامعه تأمین شود. اساسی‌ترین ویژگی یک حزب ملی، سراسری و دموکراتیک این است که رهبری حزب، حزب را در عمل مطابق مرامنامه و خط‌مش سیاسی خود برای ساختن یک دولت دموکراتیک رهبری کند.

تشکر از وقت تان

از شما نیز تشکر

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *