دو غزل فارسی از امیر علیشیر نوایی

مپرس

از اهل زهد؛ مَی‌کده‌ی عشق را مپرس
سر منزل وصول؛ ز اهل ریا مپرس
سِر گدای دَیر مُغان را ز شه مپرس
احوال نقدِ مخزن شاه از گدا مپرس
کام و نشاط وعیش به خاصان نصیب شد
از ما به غیرِ محنت و درد و بلا مپرس
ما درد دیده ایم و دوا را شنیده ایم
از ما ز درد پرس؛ ولی از دوا مپرس
از اهل عشق پرس خطر های راه عشق
“از آشنا به جز سخنِ آشنا مپرس”
نبود به دور مجلس رندان بلند و پست
هر جا رسی به دایره بنشین و جا مپرس
باشد، زبان بریده امینانِ سرِ عشق
می سوز با بیانی و رمزی زما مپرس
ای دل چو در زمانه وفا نیست زینهار
از مردم زمانه طریق وفا مپرس
خود بینی؛ اهل مدرسه دانند فانیا
از ما به غیرِ نکته‌ی فقر و فنا مپرس

غم هجران

آن‌چنان سوخته‌ام از غمِ هجران که مپرس
کاتشم زد غم هجران تو در جان که مپرس

دل به زنجیر سر زلف کش و پرسه مکن
که بدانسان شده مجنون و پریشان که مپرس

چند پرسی که ز هجر لب لعلم چونی؟
جان شیرین شد از این هجر از آن سان که مپرس

ساقیا! دور بگردان و بده رطل گران
که گرانبارم از آن گونه ز دوران که مپرس

عشق بنهفته به صد گونه بلا افتادم
زین سبب گشته‌ام آن نوع پشیمان که مپرس

سر رندان جهان، پیر خراباتی ماست
سخن عافیت از وی، سر رندان که مپرس

منعم از عاشقی و باده کنند اهل خرد
غصه‌ها می‌کشم از مردم نادان که مپرس

کرد تا جلوه‌گری، مغبچه‌ی باده فروش
آن چنانم به رخش واله و حیران که مپرس

طلب وصل کنی، جوی فنا چون فانی
مشکل عشق، چنان کردمت آسان که مپرس

نمایش بیشتر

هفته نامه اولوس

هفته نامه اولوس یکی از هفته نامه های فعال کشور در عرصه‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی است.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *